X
تبلیغات
روزانه هاي خانم دوري وآقاي مارلين - حرفهاي همينجوري !!























روزانه هاي خانم دوري وآقاي مارلين

اين روزها اوضاع روحي من درست مثل هواي بهاره . يك لحظه ابري و لحظه ديگه افتابي . فكر هاي بد مرتب توي ذهنم ويراژ مي دن . خواب های بد هر شب میان سراغم . به طور کل خوابهام همه کابوسهای اغراق شده ان . اگر قبل از خواب یه سوسک ببینم اونشب با یه لشکر سوسک درگیرم و الی اخر . چند شب پیش خواب دیدم که شکمم سوراخ شده و آب دور بچه خالی شده و بچه هم مثل یه موجود تاکسدرمی شده خشکه خشک توی دستهای منه . مرده . خیلی وحشتناک بود خیلی . نمی دونم این اوضاع کی تموم می شه .

خيلي نياز دارم كه همسرم در مورد دوست داشتن من بهم اطمينان بده اما انگار اصلا توي اين مود ها نيست . ظاهرا بيشتر به مشكلات خودش فكر مي كنه و مي دونم كه به شدت نگران اينده خانواده س . درسته كه تعهد نيمي از عشق يه مرد به همسر و فرزندانشه اما اين روزها من احتياج دارم ديده بشم . از خودم و ظاهرم بدم مياد و وقتي توي خيابون دخترهاي فرش و خوش تيپ رو مي بينم دلم ميگيره كه اينطوري قلقلي ام و شايد تا مدتها نتونم مثل اونها بشم . چه حرفهاي الكيي !!!!

پ ن۱- ۳-۴ روز دیگه بیشتر به آخر روزهای کاریم نمونده . صبح که از خواب بیدار شدم سرگیجه و تهوع داشتم و موقع راه رفتن هم زیر دلم حسابی درد می گیره . خلاصه که منتظرم این چند روز هم بگذره تا توی خونه استراحت کنم .

پ ن۲- روز پنج شنبه آقای مارلین نمو کوچولو رو برد نمایشگاه کتاب . و خیلی هم به دختر مون خوش گذشت . وقتی برگشتن دستهاشون پر خرید بود و کیف آقای مارلین خالیه خالی .

پ ن۳-دوهفته بعد از زایمانم نامزدی پسردائی مه و من طبیعتا نمی تونم برم . این اولین باریه که یه مهمونی اینطوری رو از دستمی دم و از حالا خیلی دلم برای این موضوع گرفته .

پ ن۴-اونقدر خاطرات زایمان خانمها رو خوندم که دقیقا می دونم چه مراحلی رو توی بیمارستان باید پشت سربگذارم . به نظرم بدترین مرحله همون قسمت خالی کردن شکم از زایداته که شنیدم دردش زیاده . یعنی خیلی زیاده . از شما چه پنهان خیلی می ترسم .

پ ن۵- تو پیش دبستانی به نمو ودوستانش گفتن که حتما سریال " مخ.تار..نامه " رو ببینن . واقعا سریالش یه چیزی تو مایه های " کشتار با اره برقی در تگزاس " هست . یه اسلشر به تمام معنا . احمقها حتی شرایط سنی هم برای تماشا معین نکردن . البته فکر کنم این برای صدا و سیمای سطح پائین ما خیلی توقع زیادی باشه . خلاصه که خدا رو شکر می کنیم که نمو خانم حرف مربی ش رو فراموش کرده و الا تا حالا بچه م حتما یهمشکل روانی پیدا کرده بود .  خاله نمو خیلی از این سریال می ترسه .

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 10:48 توسط خانم دوری|


آخرين مطالب
» خانم دوری دوست حیوانات
» خوش می گذرد .. اساسی ....
» درد دلهاي ياسي 8 ساله از تهران
» همسایه ما و باقی قضایا ...
» اينجا همه چي درهمه ...
» یک کابوی خسته و جوگیر
» تولدت مبارک رزی
» گلهای من
» ارزوی تنهایی
» روزهاي ارديبهشتي

Design By : Pichak