روزانه هاي خانم دوري وآقاي مارلين
من تعجب ميكنم چرا مامانم من رااز اين كار منع نمي كرد يامثلا دعوايم نمي كرد كه بيا و نرو و نبين . من مينشستم تنگ دل دختر ها و پسرهاي بزرگتر و فيلم را تاآخر - گرچه بعضا با چشمهاي نيمه بسته - تماشا مي كردم . گاهي مي ترسيدم و چند شب نمي خوابيدم و بعد يادم مي رفت . اما بعضي چيزها رانمي شود فراموش كرد . كه يكيش و مهمترينش اين فيلم بي صاحب " جنگير " ه !!! من وقتي اين فيلم را ديدم تا دو ماه نمي توانستم بخوابم . بعد هم خاطراتش ولم نميكرد . بعدها وقتي دانشجو شدم شنيدم كه "بايد به سمت ترس خود برويد" . اينه كه رفتم و فيلم رو گرفتم و در يك غروب دوشنبه با خواهر و نوه خاله ام نشستيم ديديم كه باز هم نتوانستم طاقت بيارم و وسط غيلم به بهانه نماز فرار كردم . بعدش هم يكي دو ماهي خوابم نبرد . بار سوم ياس را داشتم و عصر جمعه بود و من والي بيكار كه رفتم از كلوپ محله فيلم راگرفتم و باور كنيد تا خانه از استرس يك دل درد اساسي داشتم . بعد هم كه فيلم را گذاشتيم ديديم جنگير ۳ يانمي دانم ۴ است و ان اصله كاريه نيست . خيلي هم ترسناك نبود . به هر حال اينها رانوشتم كه بگويم يك فيلم بايد چقدر ترسناك باشد كه يك زن گنده ماننداينجانب با ۳۲- ۳ سال سن جرات نكند بنشيند و مثل انسان از اول تا اخرش را تماشا كند . جايي خواندم اين فيلم ترسناك ترين فيلم تاريخ سينما لقب گرفته . پ ن۱- آن خانه که ذکرخیرش بود حالا محل اتفاق خیلی از خوابهای من است . جای خاطره انگیزی بود برای من و بقیه نوه ها که حالا همه پی کارشان رفته اند . خانه هم خراب شده و رویش یک اپارتمان ۴ طبقه زشت ساختند . اما آن روزها به مدد همین فیلمهای ترسناک و فوت دائی و پدربزرگم برای من جای ترسناکی بود. پ ن۲-این نوه ها که گفتم خل و چل هم بودند . برای بالا بردن دوز هیجان زندگی و البته ترس های من روح هم احضار میکردند . پ ن۳- اين كه مامانم مرا به خاطر فيلم ديدن دعوا نكرد يا شايد هم كرد و من گوش ندادم يكي از دلايليه كه من - مامان دو تا بچه - از تاريكي بترسم و به هيولاي كمد اعتقاد داشته باشم . هيچ وقت هم براي بچه هاعروسك دلقك نمي خرم . چون اين عروسك ها تو خيلي فيلمها به لولو تبديل شدن . ديگه چي ؟؟ آهان اينجانب از تختهاي ميله اي هم مي گرخم . چون تو بعضي فيلمهاي ترسناك از جمله همين كه ذكرش بود تخته اين شكلي بود . پ ن۴- گفته بودم آقاي مارلين برام يه اس ام اس فرستاده بود به مناسبت روز زن . شب بهش گفتم اون اس ام اس فوردواردي رو هم نمي فرستادي اتفاقي نميوفتاد اصلا نفهميدم چي بود!!. قيافه ش يه جوري غمگين شد و گفت : اس ام اسه فورواردي نبود . يه شعر بود كه خودم سروده بودمش !!!! پ ن۵-ياس تازه گي ها دو تا جك ياد گرفته . روزي سه با ربراي من تعريف ميكنه . جالب اينه كه وقتي ميخواد جك بگه اول تيترش رو ميگه . مثلا : مامان يه جك بگم ؟ -(بي حوصله ) بگو !! - "معلم " يه روز يه معلمه ..... پ ن۶-رز ديگه چهار دست و پا راه رفتن رو كنار گذاشته جز مواقعي كه خيلي عجله داره . راه رفتن براش جالبه ولي روي ۲۰۰بار زمین میخوره . دوباره پا میشه و دوباره زمین میخوره !!! در حال حاضر حدود سه هفته به تولدیک سالگیش باقی مونده و به توالت - حمام - آهنگ ملودی آرش -بستنی و هرچیز کثیفی که روی زمین افتاده باشه خیلی خیلی علاقه منده . پ ن۷-دلم نمی خواد دخترها مثل خودم ترسو بشن . اینه که خیلی مراقبم چیزهای ترسناک نبینن و نشنون . البته خودم یک بار داستان عروسک نفرین شده رو از روی مجله برای یاس خوندم . بعدش آخر داستان دیدم ترسیده . البته خودم هم یه ذره ترسیدم . یک ساعت بعد مشغول بازی شد و یادش رفت ولی خدا کنه اون ته ته های مغزش نمونده باشه . به خاطر پراکنده گی این پست عذرخواهی میکنم . ظاهرا هر چي كه ما تا حالا اين بچه رو برديم رستوران به چشمش نيومده و جوجه كباب مدرسه قراره بهترين غذايي باشه كه تا حالا خورده البته با ماست . پ ن۱-به قول ياس " باخونه جديد آشنا شديم " . همينطور كه روزها ميگذرن بيشتر و بيشتر با خونه جديد دوست ميشم و ديگه شبها نگران نيستم كه بچه ها رو توي اتاق جدا خوابوندم . يعني دارم به خونه اعتماد ميكنم كه توي كمدهاش هيولا نداره و قرار نيست بچه ها رو بخوره . راستش من خودم يه مامان خيلي خيلي توسوام كه يه ذره - البته فقط يه ذره - به هيولاي كمد اعتقاد دارم . پ ن۲- دوشنبه مرخصي گرفتم و ياس رو بردم نمايشگاه . دوباره گذر زمان به شكل نافرمي خودش رو به من نشون داد و ياس ديگه اون كوچولوي پر شور و شر سالهاي گذشته نبود . كتابها ونرم افزارها بهش حس خاصي نمي داد و همش گير ميداد به كتابهايي كه روشون عكس اين پرنسس هاي ديسني رو داره . كه البته قبلا باهاش شرط كرده بودم كه هيچ چنين چيزهايي نمي خرم . در عوض يك مجموعه كامل داستان شاهنامه - كليله و دمنه - مرزبان نامه و ... رو خريديم . بعلاوه كتاب هاي تازه خانواده خرسها و دو تا كتاب درباري جودي دمدمي و برادرش . چند كتاب در مورد پيامبرها و داستان زندگي رودكي و سعدي و ابوعلي سينا . سه چهار كتاب هم خودم براش خريدم كه هنوز نوبت خوندنشون نشده . در حال حاضر هر شب دو تا كتاب خانواده خرسها رو براش ميخونم . هيچ نرم افزار خوبي هم نديدم . براي رز هم دو تا كتاب پارچه اي و دو تا كتاب راستكي خريدم . پ ن۳-وقتي براي رز كتاب ميخونم عوض تماشاي كتاب كه كلا ۳ ثانيه طول ميكشه زل ميزنه به من يا به ياس كه داريم با شوق و ذوق عكس هاي كتاب مذكور رو بهش نشون مي ديم . احتمالا تو دلش ميگه " مامانم خل شده " پ ن۴-سه شنبه يه فرشته مهربون توي گوش اقاي مارلين گفت " بعد كلاس نشين تو خونه . پاشو اين خانم دوري صبور و مهربون رو وردار ببر بازار مبل و با همين چندغاز باقيمونده دو تا تيكه مبل بخر وردار بيار . يه ميز تلويزيون هم بزن تنگش تا اين تلويزيون زاقارتتون از روي چهارپايه نيوفتاده و رز رو با فرش يكي نكرده . اوهوي اقاي مارلين با توام آ . حواست كجاست ؟فقط حق داري قسمت مردونه اتوبوس رونگاه كني . آفرين پسمل خوب ". اين شد كه ما الان مبل وميز داريم و خوشحاليم. پ ن۵-پنج شنبه مبلها رو اوردن . خيلي خوشگل ن . در اولين لحظات رز با مبل ميزبان شوت شد به سمت پائين . اين دختره خيلي شيطون شده واقعا !!! پ ن۶-خوب ديگه چه خبري بود ؟؟ آها ديروز اولين مهموني خانوادگي رو توي خونه تازه گرفتيم . خوش گذشت و كادوهاي روز مادر مامان رو داديم و يكعالم خورديم و از اونجا كه خانواده خودم مهمون بودن خيلي خسته نشدم . پ ن۷- و در نهايت " روزمون مبارك " . مهم نيست كه اقاي هم اتاقي م بهم تبريك نگفت و اقاي مارلين هم يه اس ام اس فورواردي مسخره برام فرستاد . به هر حال خانمها - مامانها - بهترين ها روزتو ن مبارك. مارو ميگي هنوز داغ اون ۸۰ هزار تومن پول رنگ قرمزي كه دادم و فقط دو هفته تونستم باهاش پز بدم رو تازه داشتم فراموش ميكردم كه ايشون بااين تعريف جانانه منو ياد اون موضوع انداخت . در حاليكه بسيار ضايع شده بودم توضيح دادم كه نه و اين رنگش قبلا قرمز بوده و بعد شستشو به اين صورت دراومده . كه خانومه ظاهرا قانع شد اما فكر كنم توي دلش مي گفت : خودتي من كه مي دونم حنا گذاشتي ؟؟ پ ن۱- امروز اقاي مارلين ساعت ۵ پرواز ميكنه به سمت شيراز . همايش نانو . ببينيد چقدر مهمه اين علم . كه اقاي مذكور ما رو بدون فرش - مبل و تلويزيون رها كرده و شتافته سمت نانو و علم . اصلا اين نانو شده هووي بنده . پ ن۲-رز امروز ۱۱ ماه رو پشت سر گذاشت . و دقيقا يك ماه ديگه يكساله ميشه . خيلي زود گذشت و دخترم تقريبا بزرگ شده . حالا مي تونه چند قدم برداره و بعدش هم ميوفته روي زمين از اونجا كه معمولا ضربه گير به قسمت تحتاني ش بستيم (همون پوشك ) دردش نمياد . هنوز هم نميگه " مامان " . يعني نه من و نه پدرش رو صدا نمي كنه همه رو با يك آوا كه مخصوص خودشه صدا ميكنه كه چيزي شبيه يه " اوهوي " خشنه . نمي دونم بايد نگران باشم يا نه ؟ققط ميگه " چيزه " يعني داغ يا دردناك ، " به به " يعني خوشمزه و " د د " با فتحه كه نمي دونم يعني چي . يك سري اصوات نامفهوم هم ميگه كه به نسبت موقعيت فرق ميكنه و من هنوز براشون معني سراغ ندارم . پ ن۳-يكي از بهترين قسمتهاي روز قسمت تماشاي عكس العمل بچه ها موقع برگشتن من به خونه س . ياس اگر مشغول كارتون نباشه بدو بدو تا وسط راه پله ها مياد استقبالم . معمولا هم توي دستام دنبال يه چيزي براي خودش ميگرده و ميپرسه مامان چيزي نخريدي ؟ رز خانم هم مي شينه دم در و تاوقتي من برسم بالا از اون صداهاي عجيب درمياره و ذوق ميكنه . بعدش درحاليكه به جلو زل زده يه دست بالا يه دست پائين شروع ميكنه به قر دادن از نوع نشسته . درحاليكه بخاطر خنده گنده ش دوتا دندون پائينيش رو كاملا به نمايش گذاشته . اون موقع است كه دلم ميخوادبراي هر دوتاشون بميرم . پ ن۴- نمايشگاه كتاب شروع شد . عاشق اين نمايشگاهم . الان چند سالي ميشه كه باياس ميريم . خودمون دوتا و كلي هم خريد ميكنيم . البته پارسال بخاطر بارداريم ياس با پدر و عمه جانش همراه شد . پ ن۵-نمي دونم برنامه مسابقه ر..قص شبكه تي..وي..پرشيا..وان رو ميبينيد يا نه . باديدن اين برنامه واقعا به اين نتيجه ميرسم كه چقدر استعداد درخشان و فوق درخشان توي اين مملكت در حال هدر رفتن بوده . خدا پدر باعث و بانيش رو بيامرزه واقعا . قبلا همه مون بايد دكتر ومهندس و معلم واز اين جور كاره هاي روتين و استاندارد و خيلي مثبت ميشديم . حالا ميشه روي اين گزينه جديد هم فكر كرد . سلام به عزيزان دلم . اسباب كشي ما تموم شد . البته با اعمال شاقه .بطور كل اقاي مارلين ما همه كارها رو از سخترين راه ممكن انجام ميده . نكنه يه دفعه يه خورده بهش خوش بگذره . اينه كه اسباب كشي چهار تا تير و تخته من تبديل شد به يه كابوش سه روزه براي مردهاي خونه از جمله بابام و سعيد جان خواهرم اينا . بالاخره هر چي بود تموم شد اما از اونجا كه فصل كنگره ما هم تازه تازه خريديم و خورديم و در منزل مامان جان لنگر انداختيم و هنوز حوصله نداريم بريم خونه جديد كه نه فرش داره ، نه مبل داره ، نه تلويزيون داره نه اينترنت . اين هم اوضاع خونه تازه . قرار بود همه چيز رو نو كنيم ولي با سرعت دايال آپي اقاي مارلين فكر نكنم نشستن توي اين خونه به امسال وصال بده . حالا خونه مامان هستيم ديگه . چه عجله ايه (خانم دوري با يك لبخند كجكي در حال كندن موهاي كله به صورت دانه دانه از دست اقاي مارلين ) . پ ن۱- از اونجا كه تمام مدت اسباب كشي من و اقاي مارلين با هم گيس و گيس كشي داشتيم و هنوز هم تموم نشده امروز حوصله پ ن نوشتن ندارم . يك ور دلم خوشحال است و هيجان زده . سه شنبه شب از هيجان تا صبح خوابم نبرد . گفته بودم خيلي بي جنبه ام . اون يكي ور دلم براي خانه كوچك صورتي مان كه حالا مي خواهيم بدهيمش دست مستاجرهاي غريبه تنگ ميشود و از اينكه شايد ديگر به اين خانه كه از كابينت ها گرفته تا رنگ ديوارها و پنچرههايش را خودم انتخاب كرده بودم برنگرديم غصه ام ميگيرد . اما به هر حال يكمي تكان خوب است . اين يك تنوع بزرگ براي زندگي ماست . دخترها هنوز خانه را نديده اند ولي فكر كنم هر دو دوستش داشته باشند . البته اميدوارم . پ ن۱- هنوز هم نمي توانم براي دوستانم كامنت بگذارم . يك وبلاگ رامي خوانم و نظر ميگذارم . براي بعدي ديگر قسمت نظرات باز نمي شود . اعصابم را بهم ريخته . اگر دوستانم اينجا را خوندن بدونن كه نظر نگذاشتن من به دليل سر نزدن نيست . لطفا از من ناراحت نشن . متشكرم پ ن۲-شايد مدتي ننويسم . به خاطر مشغله هاي پيش رو كه خير هم هست انشااله . مدتي است در اداره خيلي درگير كارم . قبلا خيلي كمتر كار مي كردم . اما جوي پيش امد كه مجبور شدم تكاني به خودم بدهم و خودم را درگير كنم . البته بسيار از اين وضعيت راضي هستم و اميدوارم بتونم كارم رو به خوبي پيش ببرم . اينترنت اداره ببببببببببوووقققق كه بنده در اونجا مشغول كارم توي اين چندروز حسابي اذيت كن شده و نمي شه صفحه نظرات رو باز كرد و وقتي هم كه باز ميشه متاسفانه كد امنيتي رو نشون نمي ده . خلاصه كه تنها راه ارتباط با دوستان عزيزم رو از من گرفته و كلافه شدم . اينه كه توي اين چند روز نتونستم يه دل سير بشينم پاي اينترنت و گشت و گذاري بكنم . امروز هم ديدم كه واقعا از وقت آپ كردنم گذشته . از اونجا كه آپ نكردن همچون باري بر دوش من سنگيني ميكنه امروز از فرصت استفاده كردم و اومدم تا چند خط بنويسم . مسئله آشتي با ياس خيلي آسون تر از چيزي كه فكر مي كردم انجام شد . البته براش گل نخريدم . چون گل فروشي پيدانكردم ولي براساس اصرار هاي زيادي كه چند وقت پيش ميكرد كه " مامان بيا دنبالم " يا " مامان نمي خوام با سرويس برگردم " زود از اداره بيرون زدم و رفتم دنبالش . خيلي خوشحال شد . از صورت برافروخته و خندون و متعجبش فهميدم . وقتي تند تند از پله ها ميومد پائين با اون كيف سنگين كه اندازه خودش وزن داره . وقتي خواستم به خاطر كار بدم ازش معذرت بخوام پرسيد " مگه چيكار كردي مامان ؟ " . خوشحال شدم كه خيلي هم كار ضايعي انجام ندادم . خلاصه كه ختم به خير شد و از اونروز به توصيه دوستان عزيزم مراقبم كاري نكنم كه معذرت لازم باشه . پ ن1- اين رز ديوانه كنترل تلويزيون رو ميگيره دستش و اداي ادم بزرگ ها رو در مياره كه مثلا دارم كانال عوض مي كنم . بعضا هم موفق ميشه ولي كنترل براش سنگينه و بعضي وقتها دست خاليش رو بالا ميگيره براي تعويض كانال . بعدش هم گاهي اوقات ميگه " ماما" . نمي دونم منظورش مامانه يا نه ولي من بيجنبه رو خيلي خوشحال ميكنه . رز الان ده ماه و نیمه ست و تقریبا روی پاهاش می ایسته . اما میترسه و میشینه . دو سه روز پیش بدون اینکه حواسش باشه دو سه قدم به طرف من برداشت . پ ن2-چند وقت پيش از دختر همكارم نوشتم كه به خاطر تشنج و تب به كوما رفت . راستش حنانه كوچولو هيچوقت برنگشت و رفت پيش خدا و دعاهاي ما هم همش خورد به در بسته . پدرش بعد چند ماه برگشت سركار و مثل يه سايه ساكت رفت پشت ميزش نشست در حاليكه من نگران مامان ش هستم كه قراره بااونهمه خاطره از حضور حنانه چطور به زندگيش ادامه بده . پ ن3- دوشنبه سر ظهر همسرم كه توي بيمارستان شريعتي يه جلسه كاري داشت اومد دم اداره و برام چاغاله بادوم آورد . اينو نوشتم كه يادم بمونه آقاي مارلين هم بلده منه شاد كنه . بارون اونروز خيلي قشنگتر از بقيه بارون ها بود . پ ن4-عاشق اين سبزي تازه برگها هستم كه مختص اول بهاره . چقدر درخشان و تازه . درحاليكه هنوز غبار داغي تابستون روشون نشسته جوان و شادابن و خيلي تماشايي . جمعه كه ياس رو طي يك حركت انتحاري بردم پارك يكعالم از اين قشنگيها ديدم . بعدش هم كه بارون نم نم شروع شد . جدا فصل بهار خيلي قشنگه . پ ن5-چقدر اين " موز " گرون شده . خيلي . فكر كنم مثل سالهاي دهه 60 ديگه موز خوردن نشونه رفاه يك خانواده بشه . چند وقت پيش پسر دائيم رفته بود موز بخره . اقاهه گفته بود موز رو تنها نميفروشيم . فقط باميوه . مثل اون موقعها كه ميگفتن نوشابه با ساندويچه . تنها نميفروشيم . يعني تااين حد !!!!! خدامن رو ببخشه . با امانتي كه بهم سپرده خوب تا نميكنم . مي ترسم ازم بگيرتش . دلمميخواد كار امروزم رو يجوري جبران كنم . ياس خيلي گل دوست داره . اگه بشه ميخوام براش گل بخرم و ازش بخوام منو بخاطر رفتار بدم ببخشه . دوست دارم زودتر ظهر بشه تا برگردم خونه و از دلش در بيارم . پ ن۱-رز هفته خيلي بدي رو گذروند . بي قراري ها در شب و گريه هاي بي دليل در طول روز . تب هاي ناگهاني و چشمهاي بيحال . بچه م وزن كم كرد و لاغر شد .سه شنبه پيش بردمش دكتر . دكتر خودش نبود و مجبور شدم ببرمش پيش يه متخصص پير بداخلاق كه در تمام مدت معاينه يه لبخند كوچولو هم به اين بچه نزد . يه منشي خوشگل هم داشت شبيه استاد شا.كر.دوست كه اون هم اندازه دكتره عنق بود . عفونتي پيدا نشد اما براي احتياط انتي بيوتيك تجويز كرد . خدا رو هزار بار شكر كه از ديروز خوب غذا ميخوره و اوضاعش روبراهه . تب هم نميكنه . فكر ميكنم مسئله دراوردن يه دندون تازه بود . پ ن۲-ديروز تولد مامانم بود . اما ما امروز برنامه داريم . يعني خريد كادو و كيك . مادرم عزيزترين موجود زندگي منه . من و مامان به فاصله ۷-۸ دقيقه از هم زندگي ميكنيم . و من اونقدر بهش وابسته ام كه اگر مامانم خونه نباشه حس صندلي رو دارم كه دوتا پايه نداره . ما هم تمام دنياي مامان هستيم . مامانم ميگه زندگي من با شما معني گرفته . اگر نياييد و نباشيد من صبحها به عشق كي از خواب پاشم ؟ من از شنيدن اين جمله ها خيلي خوشحال ميشم اما ته ته دلم اون ترس لعنتي هست كه حتي از فكر كردن بهش مثل يه بچه كوچولو كه چادر مادر رو رها كرده و توي بازار گم شده مي ترسم و گريه م ميگيره . یکی از این موارد که به نظرم خیلی مهمه غذا خوردن همراه باآرامشه . فرض کنید توی یک مهمونی هستید که سفره رنگینی داره و شما هم گرسنه و مثل بنده شکمو هستید . می نشینید سر سفره و با چشمهای مشتاق نگاه میکنید به ظرفهای پر غذا . در همون وهله اول بچه کوچولو با قاشق میزنه توی بشقاب صاحب خونه و بشقاب پیرکسی که مثلا نشکنه از وسط نصف میشه . بعدش هم همش خودشو کش میده که دست بزنه به ظرفها . براش غذا میکشید و بهش میدید درحالیکه دلتون داره از گشنهگی ضعف میره . اما بچه مهم تره . وقتی به لطف خدا سیر شد از کنار سفره میگذاریدش کنار تا مثلا با چیزی مشغول بشه . حالا نوبت خودته که از خجالت سفره دربیای . اما وروجک میره پشت سرت و موهات رومیکشه یا از شما بالا میاد و میخواد با کمک لباس و کله شما رپا بایسته و ببینه اونور سفره چه خبره . . در این موقع هرکس بچه رو بگیره در چشم من یک فرشته مهربونه که البته بیشتر وقتها اقای مارلین که تند و تند غذا شو خورده به این سمت نایل میشه . البته تا اون موقع غذا ها تقریبا یخ کردن و بیشتر مهمونها هم غذاشون رو تموم کردن و اینجانب نمیتونم اونطوری که دوست دارم از خوردن لذت ببرم . مثلا همین دیروز وقتی خسته و خیلی گرسنه رسیدم خونه مامانم با یک ضیافت واقعی روبه رو شدم . لوبیا پلو - آش رشته سفارشی خودم و کشک بادمجون . همه غذاهای مورد علاقه من . نشستم و شروع کردم اما به محض خوردن اولین قاشق از لوبیا پلو رز همونطور که باچشمهای سیاه و درخشانش به من زل زده بود چهاردست و پا اومد سمت سفره و با من شریک شد . یاس هم دید که اینطوری نمیشه و از قافله عقبه اومد پیش ما و یه قاشق به این و یه قاشق به اونو خودم نفهمیدم چی خوردم . بعدش هم نوبت آش شد که بازهم نفهمیدم چی خوردم از بس این رز بی انضباط دستاشو کرد تو کاسه آش و بعد توی لیوان آب من و بعدش هم مالید روی میز پایه کوتاهی که یاس روش مشق مینویسه . این هم از غذا خوردن من . البته وسط اون شلوغی مامان به دادم رسید و درحالی که به بچه ها آش میداد من تند تند کشک بادمجون م رو خوردم . مورد بعدی خوابیدنه . از بعد تولد رز یادم نمیاد خیلی راحت خوابیده باشم . شبهای مریضی و تب به کنار تازه گی ها شبهای معمولی هم راحت نمیخوابه . خیلی تکون میخوره و بعضا بیدار میشه . دیشب ساعت ۲ و نیم بود . بیدار شده بود و سرش رو گذاشته بود روی متکای کنار رختخوابش . بعد همش میگفت " به به " . همینطوری پشت سر هم . بعدش پاشد و درحالی که هنوز پتوش روی پشتش بود اومد طرف من ولی نرسیده به رختخواب ما روی متکای کناری دمرو افتاد و همینطوری موند . خلاصه شبی داشتم . یاس که افتضاح میخوابه . یکعالمه تکون میخوره و لگد میزنه . بعدش تو خواب حرف میزنه . راجع به کارهایی که در طول روز کرده یا مثلا فیلمی که دیده . بعضی وقتها هم میشینه توی رختخواب و منو تا حد مرگ میتوسونه . فکر کنید توی تاریکی اتاق یکهو میبینم کسی روی رختخواب یاس نشسته با موهای پریشون در حالیکه سرش رو گرفته رو به سقف . چند بار نزدیک بود سکته کنم . اما الان عادت کردم و پا میشم می خوابونمش رو ی متکاش . خیلی وقتها هم چشمهامو باز میکنم یکهو می بینم یکی با موهای بلند خم شده روم و نگام میکنه . که البته یاس مذکور هستش و میخواد پیش من بخوابه . شبی ۲۰۰بار هم از همون جا بلند میگه "مامان من خواب بد دیدم " . یعنی بیا پیشم یا من بیام پیشت که البته این مامان بیچاره س که در راستای تربیت بچه مستقل باید پاشه و بره کنار بچه بشینه و درحالیکه چشمهاش از خسته گی وخوب نیمه کاره باز نمیشن اون رو بخوابونه و برگرده توی رختخواب خودش . خلاصه اینطور مه میگن "بهشت زیر پای مامانهاست " البته حقشونه . پ ن۱-دور از چشم اقای مارلین اینو میگم که من دوست دارم همه مون پیش هم بخوابیم . اونم مدل خیاری . خیلی کیف داره . خیالم راحت تره که بچه ها رو میبینم و مواظبشونم . اینطوری که جدا میخوابن نصف دلم پیش اوناس . اصلا کی گفته بچه ها باید جدا بخوابن ؟؟؟ پ ن۲-۱۳عید رو ۱۲ ام بدر کردیم . رفتیم باغی توی هشتگرد . خیلی قشنگ و اصیل بود . ویلای توی باغ فکر کنم مال دهه ۴۰ بود . با همون مبل مان و تخت و کمد های قدیمی . اتاق خوابهای بزرگ و دلباز و شومینه . مثل فیلم فارسی ها . خوش گذشت . بابا و مامان رو هم بردیم . به قول الی " باغ اجباری " . اما به اونها هم خوش گذشت و بیشتر به یاس که از صبح تا غروب با بچه ها و اسکوترش بازی کرد . و در نهایت سلام به خودم که رفتم شمال و برگشتم واین واحد هم پاس شد . آخیییییییشششششششش!!!!! من رو تصور کنید درحالی که دستهامو رو به بالا کش دادم و پاهامو رو به جلو . و به نفس راحت می کشم . ولی راستش فکر میکنم یکمی در مورد مسافرت به شمال بی انصافی کردم . اونجا بهم خوش گذشت . نه اینکه بگم از صبح تا شب در حال گردش و تفریح و خنده و شوخی و بخور بخور بودیم . نه . ما به جز برای رفتم به خونه برادر شوهرم که در روستای مجاور ساکنند و خرید کیک برای تولد مادر شوهر از خونه بیرون نیومدیم . البته با وجود داشتن کوچولوی شیطونی مثل رز این اتفاق از جانب بنده با استقبال روبه رو شد . اما بهم بد نگذشت . همه با من مهربون بودن و یاس همش در حال بازی بود . اقای مارلین مهربون بود و رز هم ستاره مهمونی . یکی از اتاق خوابها مختص من و وسایل من بود . هوا هم عالی . مثل ائینه صاف و شفاف . غذا هم خوب . همه چیز آروم . شکر خدا خوش گذشت . دیروز هم به خیر و خوشی برگشتیم . گرچه بچه ها به نوبت مارو به فیض گلاب به روتون رسوندن اما به هر حال تموم شد و ازش یه خاطره خوب موند که ممکنه تادفعه بعد که میخوام برم سفر یادم بره . بعد سال تحویل که همراه بود با گریه و دلتنگی مادر شوهرم و بچه ها برای پدر از دست رفته - مهمون های نوعید از راه رسیدن . آقای مارلین تا همین جمعه هم که ما فرداش راهی تهران شدیم مشغول پذیرایی از مهمونها به همراه مادر بود . ولی جای پدر شوهرم واقعا خالی بود . همیشه سر سفره هفت سین ویولون ناکوکش رو کوک میکرد و یه آهنگ بامزه میزد و مادر شوهرم باهاش قر میداد . و بچه ها با لباسهای نو به همراه تمپوی برادر شوهرم میرقصیدن تا سال تحویل بشه . امسال اما روزگار این شادی رو از خانواده همسرم گرفت و به جاش یه غصه بزرگ گذاشت .یه زخم بد شکل که حالا حالاها خوب نمیشه . زخمی که من اون رو تو وجود آقای مارلین - مادرش - خواهرها و برادرهاش واقعا حس میکنم . چیزی که خنده های ظاهری هم نمیتونست تلخیش رو از بین ببره . ولی چه میشه کرد ؟؟ روزگاره و بازی هاش و ما آدمهای بی اختیار در برابر تقدیر .خدا همه رفتگان رو بیامرزه و به روحشون آرامش بده و بیشتر به بازماندگان . چون اونها واقعا دلتنگ میشن . می دونم همه مون از ته قلب امسال هم برای بهتر بودن روزگارمون دعا کردیم . من حقیقتا امیدوارم اینبار خدای مهربون به این دنیای عجیب و دیوانه که هر روز دوز دیوانه گیش بالاتر میره نگاه محبت امیز تری بندازه . و عزیزانمون رو برامون نگه داره . گرچه این اتفاق داستان همون شتریه که در خونه همه میخوابه اما امیدوارم امسال این اتفاق نیافته . برای هیچ کس . پ ن۱- موقع رفتن چنان در ترافیک موندیم که خدا به روز کسی نیاره . چند بار قصد برگشت داشتیم اما هر بار یاس اصرار میکرد که نه بریم . دقیقا ۸ ساعت طول کشید که برسیم به تنکابن و در این مدت بچه ها اندازه سه چهار کیسه گلاب به روتون شدن و همه لباس من و خودشون و صندلی ماشین بابا رو مزین کردن . واقعا بااین بچه های عتیقه مسافرت خیلی میچسبه !!! پ ن۲- خونه برادر شوهرم مهمونی بودیم . رز روی مبل بازی میکرد و بعدش گذاشتمش زمین تا کمی چهار دست و پاراه بره که دیدم چیزی تو دهنشه . با کمک خواهر شوهرم اون شی رو دراوردیم . دکمه مبلی بود که جاری م تازه خریده . پ ن۳-واقعا معتقدم که همه بچه ها فرشته نگهبان دارن و خدا خیلی مراقبشونه . توی آشپزخونه طبق معمول لیوان شکستم و به خیال خودم همه جا رو تمیز کرده بودم . رز اومد تو آشپزخونه دنبالم اما دم یخچال نشست و دیگه جلوتر نیومد . بلندش کردم و آوردمش کنار خودم تا بهش قطره آهن بدم و در اون موقع بود که دیدم یه تکه بزرگ شیشه به صورت عمودی افتاده کمی جلوتر از یخچال . دقیقا توی مسیر حرکت رز به سمت من . پ ن۴- یک لحظه حواسم رفت به یه برنامه تلویزیونی . رز چاقو رو از طرف تیزش کرده بود دهنش و میخواست شروع کنه به گاز زدن اون که عمه ش ظاهر شد و نجاتش داد . البته این نمونه ها فراوانند . واقعا خدا رو هزار بار شکر میکنم که تا به حال سر این جوجه شیطون بلایی نیومده . پ ن۵-مشغول چک کردن پیک شادی یاس بودم که بااین سوال و جواب مواجه شدم (البته جواب با همکری خاله الی نوشته شده بود ) : سوال : تکامل کدامیک از اعضای بدن ۲۰ سال طول میکشد ؟ جواب : با..سن پ ن۶- درحال صحبت با خانواده در ماشین : من : قیمت خونه ها تو شمال هم ترقی کرده . یاس : مامان هانیه هم ترقه زد تو باغ مادرجون شمالی . خیلی صداش بلند بود . پ ن۷-در نهایت " سال نو مبارک " . واقعا مبارک . چون دلم میخواد همه شاد باشن . همه سالم باشن و همه خوشبخت و پولدار . مثل قصه ها . کاش امسال - سال نهنگ آرومی باشه که جز برای خمیازه های طولانی و لذت بخش دهانش رو باز نکنه و چیزی رو نبلعه . "وای باورم نمی شه که به این زودی ۲۰اسفند شد . نه!!!! من هنوز خیلی کارها دارم که باید انجام بدهم ". این جمله های توی گیومه حرفهایی ان که هر روز صبح بخودم میگم . البته طبیعتا اون عدده فرق میکنه و هر روز بزرگتر میشه .اما از اونجا که طبعا انسان سخت گیری نیستم خودمو دلداری میدم و میگم " خوب که چی ؟ مگه قراره بعد عید چی بشه ؟ خوب بقیه کارهاتو بعد عید بکن . " بعد به همین راحتی آروم میشم و میره تا طغیان بعدی. گرچه ته ته دلم می دونم که بعد عید هم هیچ غلطی نمی کنم . چند روزی بود با آقای مالین حسابی گرد و خاک کرده بودیم . یعنی هر حرف و حرکت کوچولویی میشد مقدمه یه بحث طولانی و عصبانیت و در نهایت گریه بنده . واقعا از اینکه باید آخر دعوا من گریه کنم خیلی بدم میاد . از گریه های خفه شده توی پتو بیزارم . از متکای خیس شده و بینی کیپ شده از شدت گریه . اما دیشب نمی دونم بخاطر چی بود که وقتی از خونه مامانم برگشتم آقای مارلین نرم وملایم شده بود و نشستیم مثل دو تا بچه انسان حرف زدیم . گرچه بعضی حرفها رو شنیدن سخته اما به هرحال ما ادعای تمدن و دموکراسی و اینها داریم و بیان انتقادات هم خیر سرم توی خونه ما خیلی آزاده . به هرحال تموم شد و رفت تا اینکه من بازم فراموش کنم چه کارهایی رو نباید بکنم تا آقای مارلین که خودش بخودش میگه سخت گیر از دستم عصبانی بشه . یعنی همون اخلاق های خاص ایشون رو از یاد ببرم و فکر کنم " وا مگه من چکار کردم ؟ مگه من چه گناهی کردم ؟ من چقدر تنهام . من چقدر بدبختم ..... " و این روضه خوانی باز هم منجر به یک دعوای دیگه بشه . کی من خوب میشم ؟ کی حافظه من از موقت تبدیل به دائم میشه ؟ پ ن۱-امسال یه خورده دیر رفتم توی کوما بابت مسافرت شمال . فکر کنم از فردا پس فردا دیگه شروع بشه . اما تا حالا چند مرتبه شمردم که چند شب باید بخوابیم تا برگردیم خونه . دقیقا ۵ تا . خدا رو شکر که من باید برم اداره . یعنی بایدی در کار نیست خودم دلم میخواد . وقتی معاونمون در مورد مرخصی های هفته دوم پرسید من گفتم که از شنبه اداره ام . و مدیونید اگر فکر کنید من چقدر بدجنس و خبیث و پست فطرتم . بر هیچ کس پنهون نیست که من اداره اومدن رو بیشتر از موندن توی شمال دوست دارم . پ ن۱- هنوز پرده آشپزخونه رو نشستم . یه عالم هم مرتب کاری دارم . اما از اونجا که اگر خدا خواست قراره فروردین خونه رو بدیم اجاره و خودمون یه جای بزرگ تر رهن کنیم (پولمون به خرید خونه بزرگ تر نمی رسه ) زیاد حال و حوصله مرتب کردن ندارم . پ ن۲- امان از دست این " رز" . دختره انگار دوست نداره بخوابه . چشمهاش دارن بسته میشن اما بازم خودشو از روی متکا میندازه پائین و میره سراغ گلدون بامبوی بیچاره من تا بالاخره یکی از این روزها بندازتش زمین و به هزار قطعه نامساوی تقسیمش کنه. پ ن۳- وقتی از دست یاس عصبانی میشم و نمیزارم حرفش رو تموم کنه در حالی که قیافه شاکی ها رو بخودش گرفته به مامانم میگه : مامان جون ببین مامان دوباره " از رو حرفم پرید " . پ ن۴- چند روز پیش رفتم جمهوری تا برای یاسی خانم بجای شلوار لی یه سارافن بخرم . قیمتها که تخیلی . یه لباس چین بالا چین زشت رو می داد ۹۰ تومن . دختر ما هم همون رو چسبیده بود . خلاصه یه جوری گولش زدم تا نخواد بخرمش . اما هرجا رفتیم چیزی که دلم براش بلرزه پیدا نکردم . راستش می ترسم برم بهار و سکته کنم . من تابحال از بهار برای بچه ها خرید نکردم . شنیدم خیلی گرونه . امروز اما قصد کردم برم خیابون سنایی . گرچه اونجا هم ممکنه گرون باشه ولی عیبی نداره . دختر داشتن این چیزا رم داره دیگه . پ ن۵- وقتی رز رو دعوا می کنم اول شروع میکنه به دست زدن . بعدش سرشو میزاره روی زمین . همینطوری نشسته . می خواد منو بخندونه تا بهش اخم نکنم . تازه گی ها شوخی کردن رو یاد گرفته . البته به سبک یه بچه ۹ ماهه . رز الان ۹ ماه و یک هفته شه . ۴ تا دندون بالاییش کاملا بیرون زدن . و تقریبا غذای خانواده رو میخوره . البته به استثنای سوپ های مقوی که مادرم زحمتش رومیکشه و من دلم نمیخواد حتی اونها رو بچشم . پ ن۶-سریال " سا.خت ایر..ان " رو خریدم و دیدیم . خیلی خنده داره و مضمون جالبی داره . پ ن۷- امروز شنیدم که دکتر دانشور به رحمت خدا رفتن . واقعا اینهمه سال فراق و دوری همسر رو تحمل کردن خیلی سخته . اما به قول نازنین جان بالاخره به وصال ابدی هم رسیدن . روحشون شاد .
| Design By : Pichak |




